|
...غـــــــ’رنوشت هاي من درِ گوش ِ خــــــــ’دا...
|
خب من حق ندارم عاشقش بشم...؟
هروقت که بهش زنگ میزنم, مشغول کارتون دیدنه...
آمار همه ی کارتونای دنیا رو داره...
مث خودم عاشق کلاه قرمزی و دار و دسته شه...
خب مث من کودک درونشو دوست داره...
یه روزم باید با خودم قرار بذارم...
قرار بذارم با خودم برم بیرون یه دوری بزنم...
خیلی وقته با خودم درست حسابی حرف نزدم ببینم با خودمم چند چندم...
با خودم قرار بذارم بریم با هم بستنی شاتوتی بخوریم و صفا کنیم...
با همدیگه نخودی بخندیم و بیخیالانه خیابون ولیعصرو از تجریش تا ونک پیاده بیایم پایین...
خیلی وقته با خودم حرف نزدم...
خیلی وقته به حرف خودم گوش نکردم...
دخترک درونم دلش گرفته...
تازشم...!
خودمم دلم برای خودم تنگ شده...
بزودی با خودم قرار میذارم...
خیلی زود...
عاشق هوای اسفند ماهم...
روزای اسفند ماه بهترین روزاییه که آدم میتونه با خودش قرار بذاره...
میدونی دلم چی میخواد...؟
یه جای ساکت و آروم...
یه نفر که بغلم کنه... بی هیچ حرفی...
منم خودمو توو بغلش گُم کنم...
نه من حرف بزنم نه اون...
که حتی خوابم ببره...
که وقتی بیدار شدم هنوز توو بغلش باشم...
هیچ دوستی نباید بمیره...
مخصوصن اگه سهیلا باشه...
مخصوصن اگه بهترین دوست باشه...
گل ِ من... دو ساله رفتی و من هنوز باورم نمیشه که دیگه ندارمت...
میدونم که خوبی و خوشحال...
توی
این دو سالی که رفتی و امروز سالگرد رفتنته، هر وقت که خوابتو دیدم حالت
خوب بوده... خوشحال بودی... خندون بودی... صورتت آروم و نورانی بوده...
میدونم که روحت شاده...
آخه تو فرشته بودی...
یه فرشته ی واقعی...
یه فرشته که انگار واقعن جاش روی زمین نبود و باید زود میرفت...
http://manodelam136400.blogfa.com/8912.aspx
در طول دو هفته ی گذشته ، دومین بار ِ بشدت سرما خوردم...
دارم از بدن درد میمیرم...
از صدای قشنگمم چیزی نمیگم:))
انگار خروس خوردم :))
خدایا کرور کرور شکرت...
یادم باشه یه تشکر و قدردانی ِ ویژه هم از نگین دخترک بکنم که امروزو برام ساخت...
دختر جونم خیلی دوستت دارم...
جناب خدا خان جان...
تو رو از نگینم بیشتر دوست دارم...
همه چی از یاد آدم میره...
الا یادش که همیشه یادشه...
دیروز هوا انقدر خوب بود که دلم نیومد زود برم خونه...
از شرکت که رفتم بیرون ( سید خندان ) تا میدون هفت تیر پیاده رفتم...
بعدش رفتم ولیعصر دیدن یه دوست قدیمی...
از اونجایی که یه هفته س بشدت سرما خوردم و صدام درنمیاد، دوست خانوم منو به سوپ گرم دعوت کرد... یذره هم با ایشون پیاده روی کردم...
بعدش خانوم عزیزو فرستادم بره دنبال کار و زندگیش و خودم از میدون ولیعصر تا چارراه ولیعصر پیاده اومدم...
نزدیک خونه هم که رسیدم مجبور شدم یه مسیر 10 دقیقه ای رو باز پیاده برم تا خونه...
نتیجه ی اینهمه خودزنی ِ من با پیاده روی :)) یک مریم بود با زانویی دردناک که جنبه ی هوای خوب و تمیز تهران ُ نداره :))
ولی اون حس خوب پیاده روی به همه ی زانو درد دیشب می ارزید...
خدایا شکرت...
خیلی خیلی زیاد شکرت...
دست خودم نیست...
وقتی قرار باشه از یه نفر دل بکنم و بذارمش کنار... همچین سفت و سخت و محکم این کارو میکنم که طرف مقابل به هیچ عنوان نمیتونه قبول کنه این آدمی که اینجوری تبدیل به کوه سنگی ِ غیر قابل نفوذ شده ، همون مریمیه که تا قبل از این براش میمُرد...