تبليغاتX
...كــــاغـَــذ ِ بــــي خــَــــطـــ...
...غـــــــ’رنوشت هاي من درِ گوش ِ خــــــــ’دا...


یادمه از بچه گی هم ، همیشه برای تموم شدن تعطیلات لحظه شماری میکردم...

چه تعطیلات عید... چه تعطیلات تابستون...

دیشبم با هزاران هزار ذوق و شوق خوابیدم به امید امروز که دوباره برگردم سرکار...

از تعطیلات عید متنفرم...



خدایا شکرت که بالاخره این تعطیلات هم تموم شد...



+ تاریـــــــخ 91/01/14 ساعــــت 11:40نویــــسنده مریم |



خسته م...

حوصله ندارم...

از تعطیلات عید با همه ی متعلقاتش بیزارم...

خنده های الکی... دلتنگیهای زورکی... مهمونیای بی مزه و اجباری...

 

سرما خوردم اما با پوست کلفتی ِ هرچه تمامتر پاشدم اومدم سرکار، چون به هیچ عنوان حاضر نیستم توو خونه بمونم با شخصی به اسم مادر... که از مادر بودن فقط اسمشو یدک میکشه...

دیگه خونمونو دوست ندارم... اتاقمو دوست ندارم... خونه ای که هیچوقت رنگ آرامش به خودش ندیده خونه نیست...

نمیدونم این 15 – 16 روز رو چجوری میخوام بگذرونم...

از شنیدن طعنه ها و تیکه ها و تهمت هاش دیگه خسته شدم....

از حرفهای بیخودش، از تمارض همیشگی و ناتمومش، از توقعات تموم نشدنی ش... از خودشو به نفهمی زدناش...

خسته شدم...

خسته...

خسته...

 

 

آخدا...!

اگه نمیتونی مامان ُ شفا بدی خیالی نیست... اما بیا و یه لطفی کن و منو از اینجا ببر... دلم برای سهیلا خیلی تنگه... چی میشه منو ببری پیش سهیلا...




+ تاریـــــــخ 90/12/24 ساعــــت 16:3نویــــسنده مریم |


نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !

داور : خداوند محک

کمک دارو : وجدان خودتون

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

 تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

نکته : هر کس در بازی عضو شد به من اطلاع بده که یه آماری داشته باشیم

 

آمار پرواز کنندگان تا این لحظه ! واقعا با این استقبال ذوق زدم کردین





+ تاریـــــــخ 90/12/23 ساعــــت 11:30نویــــسنده مریم |


امروز تولد عزیزترین و مهربونترین دخترک دنیاس...


دختری که با اینکه به قول ِ خودش زمستونیه اما مثل خورشید همیشه گرم و مهربونه...


خیلی وقتا و خیلی روزا (با وجود فاصله ی زیادی که بینمون هست) همراهم بوده و نذاشته خسته بشم یا کم بیارم...


دختر کوچولوی من تولدت مبارک...



اینم آدرس وبلاگش : http://barfezemestani.blogfa.com/



+ تاریـــــــخ 90/12/14 ساعــــت 9:56نویــــسنده مریم |



یادم نیست کجا خوانده بودم که آدم یک وقتی می فهمد که اگر بخواهد برود هم کسی نگهش نمی دارد . هر کس این را نوشته بوده درست آن لحظه را زندگی کرده لابد .
من همیشه همان وقت هاست که می روم . که غم انگیز ترین ِ لحظه هاست . یک جور آرام بی صدایی می روم . بی حرفی و کلامی . که خوب می دانم وقتی بگویم دارم می روم کسی نمی گوید بودی حالا ! چرا این همه زود ؟ کسی نمی گوید اگر بروی دلم برایت تنگ می شود ، غصهء نبودنت را می خورم .
وقتی می روم که دیگر کار از کار گذشته ست ، بازی جای دیگری شروع شده بی من . دیگر هیچ کس نبودنم را عین خیالش نیست .



*** متن بالا کپی شده از قسمتی از یکی از پست های زن روزهای ابری (  http://tighmahi.blogspot.com/2012/02/blog-post_19.html)


این نوشته رو خیلی دوست دارم...



+ تاریـــــــخ 90/12/02 ساعــــت 12:38نویــــسنده مریم |


وقتی مدت زیادی نمینویسی انگار اون حس ِ نوشتن ِ هم میپره...

 

 

این روزا با شدت هر چه تمامتر، دارن با روزمرگی و تکرار پشت سر هم میگذرن... صبح بیدار شدن و راهی شدن به طرف محل کار... در طول روز کار کردن و نگرانی و استرس اوضاع کار... عصر موندن توو ترافیک و له شدن توو مترو و خستگی ِ راه... شبم شام و خواب...

 

یادمه یه شب که توو اتاقم ولو شده بودم ، روی هر کاغذی که دم دستم بود یه چیزی مینوشتم... روو یکیشون نوشتم : همه ی دلخوشی و سرگرمیم این شبا که از سرکار میام  شده لاک زدن و با همستر کوچولو حرف زدن... اما انگار این کار فقط تا وقت نوشتنش عملی بود...چون الان مدت زیادیه که درست حسابی به ناخونام نمیرسم و همش کوتاهشون میکنم که لاک لازم نباشن... همستر جان که اسباب کشی کرده به اتاق اقای برادر و با صاحب جدیدش حال میکنه...

 

یکماهه که دیگه باشگاه نمیرم... آیدا دیگه جیغش درومد از بس یه روز درمیون زنگ زد و پرسید : مری امروز میای باشگاه؟ منم گفتم نه!!! توو باشگاه اصلن حواسم به ورزش کردن نبود... نگاهم همش به یه نقطه ای بود که خودمم نمیدونستم کجاس... دیگه با علاقه ورزش نمیکردم...  هی هم غیبت میکردم و کلاسو میپیچوندم... این شد که تصمیم گرفتم فعلن نرم تا دوباره حس ورزشم برگرده...

 

از اوضاع معده م هم چیزی نگم بهتره... دو ماهه نمیتونم درست و حسابی غذا بخورم... میوه ی خام نباید بخورم... سرخ کردنی و فست فود که اصلن حرفشو نزن... چایی نباید بخورم ( این یکی رو نمیتونم بهش عمل کنم چون چایی جزء لاینفک زندگیمه)... میگن مربای به برای معده م خوبه اما من کلن مربا و چیزای شیرین دوست ندارم... شیر میخورم دل درد میگیرم...  هر غذایی هم که میخوام بخورم باید فقط آب پز باشه و ترجیحن بدون ادویه...

 

از اوضاع خونه و مامان هم هر چی بگم میشه تُف ِ سربالا...

بعضی وقتا بابا هم تحت تاثیر حرفای مامان قرار میگیره...

و مثل همیشه میگم من موظفم بهشون احترام بذارم و میذارم...

 

 

بعد از یه صحبت طولانی و مفصل با اعظم هم به این نتیحه رسیدم که سر جریان جناب دوست ، خیلی خودمو اذیت نکنم... چون آدما عوض بشو نیستن... نه من عوض میشم نه اون... ما باید یاد بگیریم با همین تفاوتها کنار هم باشیم و با هم بمونیم... و از اونشب به بعد واقعن آرومترم... مرسی اعظمی...

*** دوست دارم هر روز یا حداقل یه روز درمیون بیام و یه دو سه خطی بنویسم اما نمیشه... جای میز کارم و مونیتورم اصلن مناسب نیست... توی سالن شرکتم و مانیتورم رو به همکاراس و همه دید دارن... هر چند کسی دخالت نمیکنه که ببینه من چی مینویسم اما خودم اون حس امنیتی که میخوامو ندارم...





+ تاریـــــــخ 90/11/19 ساعــــت 15:30نویــــسنده مریم |


اگه یه روز منم جزو اون بنده های خدا به حساب بیام که حق بخشیدن و نبخشیدن آدما رو داشته باشم! اون روز اصلن و ابدن مامانمو نخواهم بخشید... هیچوقت هیچوقت هیچوقت...
:((



+ تاریـــــــخ 90/11/03 ساعــــت 10:13نویــــسنده مریم



چرا من اجازه ندارم حوصله ی کسی رو نداشته باشم...

چرا من حق ندارم وقتی از دست کسی ناراحتم یا دلم نمیخواد ببینمش، براش قیافه بگیرم...

اصلن چه معنی میده بهترین دوست آدم پاشه بره ا.ن.گ.ل.ی.س زندگی کنه و منو تنها تر از اینی که هستم بکنه...

یا چه معنی میده صمیمیترین دوست آدم توو سن 28 سالگی بمیره و داغش هیچوقت از دل آدم نره...

چرا اعظم و نیوشا باید اینهمه از من دور باشن...

چرا من بلد نیستم برای کسی فیلم بازی کنم و دو رو بازی دربیارم... و بخاطر همین یک رنگیم برم زیر سوال و مواخذه بشم... و نتونم حتی از خودم دفاع کنم...

چرا من فکر میکنم همه ی آدما قابل اعتمادن...

.

.

.

.





+ تاریـــــــخ 90/10/12 ساعــــت 14:22نویــــسنده مریم |


با اینکه دیروز همه چی به خیر و خوبی برگزار شد و خوش گذشت و دیشب بالاخره بعد از یک هفته بیخوابی تونستم یه ذره راحت بخوابم، اما نمیدونم چرا امروز از همه چی خالی شدم... هیچ حس خوبی نسبت به هیچی ندارم... خیلی ناراحتم اما دلیل ناراحتیمو نمیدونم... خلاصه که خوب نیستم...



+ تاریـــــــخ 90/10/10 ساعــــت 13:54نویــــسنده مریم |



* میدونم این چیزی که میخوام بگم شدیدن احمقانه س!!! اما دلم میخواد سرما بخورم و یه هفته ای بمونم خونه و بخوابم...
دلم اون هپروت و بیخبری و مستی ِ قرصای سرماخوردگی رو میخواد...



** شب یلدای امسالم با 2 ساعت و 45 دقیقه توی راه موندن ( مسیری که نهایتن 1 ساعت با ترافیک باید طول بکشه ) شروع شد...!!! با زرشک پلو و یه کاسه انار دون شده و دیازپام5 و متوکاربامول، ساعت 11 تموم شد...
و امروز صبح تازه یادم افتاد که فال حافظ نگرفتم...



*** یه مدتیه خیلی احساس تنهایی میکنم... دیگه هیچ دوستی ندارم ( دوست ِ دختر ) ...
خسته شدم از بس همه جا تنهایی رفتم... از بس کسی نبوده با هم هی ریز ریز حرف بزنیم و نخودی بخندیم... دست همدیگه رو بگیریم و بریم خیابون گردی... خسته شدم از بس تنها سوار مترو و اتوبوس و تاکسی شدم...
نیوشا و اعظم که خیلی از من دورن و توی یه شهر نیستیم...
آیدا همیشه درگیر کار و پروژه هاشه...
دو سه تا دیگه از دوستامم که ازدواج کردن و درگیر زندگی شدن...

سهیلا رو هم که خدا ازم گرفت...
سهیلا اگر بود پایه ی همه ی این چیزایی که گفتم، بود...


دلم دوست میخواد...
یه دوست ِ همراه...

دلم سهیلا رو میخواد...





+ تاریـــــــخ 90/10/01 ساعــــت 10:35نویــــسنده مریم |